پروفایل اشتراکی mindmotor

ترویج فرهنگ آمریکایی با برچسب مدرنیته اینترنت اشیاء در خدمت چیست مقالات و مصاحبه‌ها | MindMotor | برگه 9 | چه حتما کرد (با لنین)؟ / اسلاوی ژیژک | MindMotor | نآ یـاهدمایپ و یکیتتسا بلاقنا ریسنار کاژ |

ترویج فرهنگ آمریکایی با برچسب مدرنیته اینترنت اشیاء در خدمت چیست

مقالات و مصاحبه‌ها | MindMotor | برگه 9

> سیـاست و ادبیـات (حلقه فکری)

دریـافت نسخه آکروبات

 

منظور از «سیـاستِ کافکا» تاویل های سیـاسی ای کـه متن کافکا ممکن هست دربرداشته باشد نیست. ترویج فرهنگ آمریکایی با برچسب مدرنیته اینترنت اشیاء در خدمت چیست همچنین منظور تعهّد سیـاسی کافکا کـه در متن او متجلی شده باشد هم نیست. ترویج فرهنگ آمریکایی با برچسب مدرنیته اینترنت اشیاء در خدمت چیست پرسش ما این هست که کافکا چگونـه سیـاست را بـه مثابه ادبیـات اجرا مـی کند.

در آثار افلاطون تطابق خاصی هست مـیان نگاه بـه سیـاست بـه مثابه نوع خاصی از کنش درون امر مشترک (سخن زنده) و نوشتار بـه مثابه نوع خاصی از سخن (سخن خاموش). او درون «مرد سیـاسی» عنوان مـی کند کـه مرد سیـاسی هر اندازه ای را بنابر آن مقیـاس حقیقی مـی سنجد. این مقیـاس حقیقی کـه هرچیز درون تطابق با آن سنجیده مـی شود درون نوشتار وجود ندارد چراکه نوشتار مبتنی بر غیـاب نویسنده هست حال آنکه درون گفتار گوینده و شنونده حضور دارند و گفتگو بر پایـه ی حضور آن مقیـاس حقیقی صورت مـی گیرد. بـه همـین دلیل هست که افلاطون نوشتار و ادبیـات را درون «فایدروس» تخطئه مـی کند:

«نوشتن معایب نقاشی را هم دارد. نقاشی نقش آدمـی را چنانکه گویی زنده هست و سخن مـی تواند گفت، ترویج فرهنگ آمریکایی با برچسب مدرنیته اینترنت اشیاء در خدمت چیست درون برابر ما مـی گذارد. ولی اگر سوالی از آن کنیم خاموش مـی ماند. نوشته نیز اگر نیک بنگری همچنان هست زیرا درون نظر نخستین، گمان مـی بریم کـه با ما سخن مـی گوید و چیزی مـی فهمد. ولی اگر درباره آنچه مـی گوید سوالی کنیم، همان سخن پیشین را تکرار مـی کند. ازین گذشته، سخن وقتی کـه نوشته شد بـه همـه جا راه مـی یـابد و هم بـه دستانی مـی افتد کـه آن را مـی فهمند و همانی کـه نمـی فهمند و با موضوعش سر و کاری ندارند . . .»[۱]

پیـام گوینده (یـا همان سیـاست مردِ سخنران) بـه جای خاصی مـی رسد و مقصد مشخصی دارد، حال آنکه نوشتار ممکن هست «به دست هری برسد»، حتیـانی کـه مقدّر نباشد آن را بخوانند. درون تخطئه ی «وانموده ی نقاشی» نیز همـین امر صادق است: ترویج فرهنگ آمریکایی با برچسب مدرنیته اینترنت اشیاء در خدمت چیست نقاشی شخص را همچون مجسمـه ای تصویر مـی کند کـه در برابر هر پرسشی خاموش و بی حرکت است. بدین معنا آیـا درون جدا نظریـه و عمل نیز نوعی افلاطون گرایی حاکم نیست؟ نظریـه بـه مثابه ی نوشتاری خاموش کـه توانایی «تغییر جهان» را ندارد و صرفاً بـه تفسیر آن مـی پردازد، و عمل بـه مثابه ی کنشی زنده کـه مـی تواند حقیقت را جاری کند و موجب تغییر جهان گردد. من بـه این فرضیـات معتقد نیستم. چراکه بـه نظرم نوشتار مـی تواند سیـاستی یکسر دیگر را پیش بکشد؛ نوشتار واجد نوعِ خاصی از اجرا ِ سیـاست است: سرایتِ کلمات بـه جایی کـه نباید حضور داشته باشند. این خود بـه معنای نوعی مکان پریشی  هست که نوشتار مـی تواند «به هر جایی راه یـابد» و «به دست هری» برسد، حتیـانی کـه بنابر توزیع مکانیِ موجود مقدّر نباشد کـه این نوشتار/نظریـه/متن را بخوانند و به آن اندیشـه کنند.

سخن گفتن از سیـاستِ کافکا، یعنی سخن گفتن از مسّاحی کـه به کار مسّاحی فراخوانده نشده(قصر)، مسّاحی کـه در دالان های «زبانِ دیگری» قدم مـی زند. شناگری کـه شنا نمـی داند، شناگرِ کافکا کـه به زبانی مشابه زبان دیگران صحبت مـی کند ولی حتی یک کلمـه از آن چیزی کـه آنـها مـی گویند را درک نمـی کند. و بطور کلی این بـه معنای سخن گفتن از «نوشتنِ کافکا» هم هست. نوشتنِی کـه به زبانی مـی نویسد کـه با آن بیگانـه است.ی کـه با نسبت های نیروها و مناسبات قدرتِ آن زبان بیگانـه است. همچون یوزف کا. کـه از قدرت قصر و نحوه ی اِعمال آن بی اطلاع است. و آیـا این همان مانیفستِ خرده سیـاستِ کافکا نیست : سیـاست شایسته یـانی ست کـه هیچ صلاحیتی به منظور «اِعمال قدرت» ندارند و مقدّر نشده کـه «سیـاست بورزند».

در نظام افلاطونی ما با تعریفی از «مکان» روبروئیم کـه نـه تنـها درون حیطه ی نوشتار، کـه در حیطه ی سیـاستِ جامعه نیز عمل مـی کند: هر حتما در مکانی کـه بر او مقدّر شده حضور یـابد. کارگران حتما صبح ها بر سر کار باشند و شبها درون تختخواب. آنـها حتما در طول هفته کار کنند و روزهای تعطیل جلوی تلویزیون حضور بـه هم رسانند. مکان-کارخانـه و مکان-خانـه شیوه ی خاصی از هویت یـابی هستند. طبق این تعریف، کارگران حتما به زبانِ کارگران سخن بگویند (به زبان «زور بازو» (هنر ایدئولوژیک شوروی) یـا «دستهای پینـه بسته»!). بدین معنا شاید بتوان گفت «انقلاب کارگران» پیش از هر چیز یک مکان پریشی و یک هویت زدایی ست : کارگرانی کـه دیگر نمـی خواهند «کارگر» باشند و به «زبان کارگران» سخن بگویند. کارگرانی کـه بیش از هر چیز بر علیـه هویتِ خود شوریده اند. نوشتار هم نزد افلاطون بـه دلیل همـین پتانسیل انقلابی اش تخطئه مـی شود کـه ممکن هست به مکانی بـه جز مکان مقدّر خویش سرایت کند و به دست «هری» برسد. همـین «سرایت پذیری» مبنای تعریف ما از سیـاستِ نوشتار است. سیـاستِ نوشتار حاویِ یک دال کـه به مدلولی خاص ارجاع دهد نیست، بل حاوی ویروسی ست کـه ممکن هست هر مکانی را آلوده کند.

قصر تشکیل شده از سلسه ای از مکان ها : راهروها، دالان ها، اتاق ها، و الخ. یک توزیعِ مکانی کـه ارتباط مکان های آن با هم مبتنی بر یک تمامـیت دهی نیست، فضایی متسلسل بدون مرکزیت دهی. تمام این مکان ها بـه نوک برافراشته ی باروی قصر منتهی مـی شوند. اما نـه بـه مثابه رسیدن بـه یک وحدت متعالی، بلکه نوک برافراشته ی قصر نیز قطعه ای ست درون کنار دیگر قطعات کـه در مفصل بندی قصر کارکرد خودش را دارد. حرکت یوزف کا. بسوی قصر اینگونـه توصیف مـی شود: «پس بـه راه خود ادامـه داد، ولی راه طولانی بود. چون خیـابان، خیـابان اصلی دهکده، بـه کوه قصر منتهی نمـیشد، فقط بـه آن نزدیک مـیشد. ولی بعد انگار به عمد بـه سویی دیگر مـی پیچید، و اگر هم از قصر فاصله نمـیگرفت، دستکم بـه آن نزدیک تر هم نمـیشد.»[۲] پیوستگیِ اجزای مکان نـه تشکیل دهنده ی یک مکان کلی و وحدت یـافته، کـه عبارت از یک سرهم بندی از مکان هاست. مکانی کـه خود دربردارنده ی کوره راه ها، بی راهه ها، انحرافات، و عدم اتصالات است. همـین چندگانگیِ مکان هاست کـه موجب مـی شود بر خلاف آنچه درون تفسیرهای متافیزیکی و سیـاسی-متافیزیکی از این رمان معمولاً به دست داده مـی شود، ما با توزیع قدرتی روبرو باشیم کـه در خرده مکان ها رخ مـی دهد، نـه این که همچون یک نظام سلسله مراتبی، ما صرفاً با قدرت مطلقه ی کْلام روبرو باشیم کـه یوزف کا. درون پی آن باشد. اینجاست کـه تحلیل متافیزیسین های سیـاسی با نوعی روانکاوند مـی خورد کـه باید از آن اجتناب کرد: اینکه کا. درون پی رسیدن بـه کْلام یـا دست یـافتن بـه قدرت اوست و کْلام هم همان پدر هست و آنچه کافکا درون انتهای رمان درون پی آن هست رسیدن یـا نرسیدن کا. بـه کْلام/پدر است. اما ناتمامـیِ رمان کافکا این رویکرد تفسیری/روانکاوانـه را ناکام مـی گذارد. این ناتمامـی نـه یک ناکامـی درون «پایـان به رمان» یـا «رسیدن بـه پدر»، بلکه حکایت از شدنی دارد کـه ادبیـات را همواره درون مـیان فرایند فرم یـافتن قرار مـی دهد، بدون اینکه فرمـی نـهایی را بـه زشندگی و تجربه تحمـیل کند. ادبیـات همواره درون حال هویت زدایی و مکان پریشیِ محسوسات است.

در نتیجه وقتی کـه ما با سرهم بندی مکان ها و با قصر بـه مثابه یک ماشین روبروئیم خودمختاری نسبیِ قدرتِ کارکنانی کـه قصر را اداره مـی کنند نیز ضروری ست:  ها، دهدار، پیکی کـه قرار هست پیـام کا. را بـه کْلام برساند، و الخ. «جناب مُموس []  بـه مکاتبات ضروری کْلام درون دهکده رسیدگی مـی کنند و تمام درخواست های اهالی از کْلام درون وهله ی اول بـه او مـی رسد.» « و شما جناب ، شما تعیین مـی کنید کـه حرف های من درون اینجا مجاز هست به گوش کْلام برسد یـا نـه؟» مُموس گفت «بله! . . . وگرنـه  گری من بـه چه دردی مـی خورد؟» کا. گفت «خانم مـهماندار دیدید؟ چیزی کـه من نیـاز دارم، اول راهی بـه سوی جناب  ست و نـه کْلام.» از سوی دیگر، رسیدن یـا نرسیدنِ پیـام کا. بـه کْلام از طرف پیک (بارناباس) و حتی صحت و ثقم این پیـام درون گرو قدرت حافظه، شرایط روحی، دماغی، عصبی، خانوادگی، و زیستیِ پیک است.

خرده سیـاستِ متنِ کافکا نـه تنـها تعریفی نو از ادبیـات، بل تعریفی یکسر دیگر از سیـاست را پیش مـی کشد کـه باید بدان پرداخت. مسّاح از آنجا کـه از توزیع مکانی قصر کـه موجب بـه حرکت درون آمدن بدن ها و تنظیم فعالیت های آنـها مـی شود بیرون است، هیچ جایگاهی هم درون قدرت قصر ندارد. بدین معنا اگر قصر عبارت باشد از یک توزیع مکانیِ خاص، روش هایی به منظور توزیع افراد، مکان یـابیِ آنـها، و جایی ثابت بـه آنـها (آنچنان که فوکو چنین توزیعی را شرح مـی دهد)، سیـاستِ کافکا عبارت خواهد بود از یک «مکان پریشی»، تلاش به منظور نـه رسیدن بـه یک حقیقت/ کْلام یـا یک معنا/قصر، کـه برای یـافتن راهی بـه بیرون (یـا بـه درون)، این کار باپرسه زنیِ مسّاح و حضور درون مکان های مختلف و مساحیِ زبان دیگری انجام مـی شود.

سیـاست متن از آنچه «متن سیـاسی» اش مـی نامـیم قلمروزدایی مـی کند: متن سیـاسی صحبت از اقناع همگان حول یک زبان مادری دارد. سیـاستِ خطیبانی کـه سیـاست را محل نبرد منافع و اراده ها مـی دانند. نفس جدایی برقرار مـیان یک نوشتار ادبی و یک نوشتار سیـاسی (همچون بیـانیـه) بر مبنای این پرسش انجام مـی شود کـه این نوشتار «چه مـی گوید؟» یـا چه فرمـی را بر تجربه تحمـیل مـی کند؛ حال نوشتار سیـاسی قرار هست همگان را حول منافع و اراده ای خاص اقناع کند و مردمان را ترغیب بـه انجام کاری یـا اجماع بر سر مفهومـی کند، همچون کشیش یـا معلمـی کـه برای مردمان یـا شاگردان خود سخن مـی گوید، یـا همچون ژنرالی کـه گروهان خود را خطاب قرار مـی دهد، نفس این تلقی از نوشتار کـه در جهت رسیدن بـه اجماع یـا اقناع مردمان گام برمـی دارد، بر پایـه ی آن برداشت افلاطونی ست کـه برای هر سخن مکان خاصی درون نظر مـی گیرد و نوشتار «خاموش» را ازینرو تخطئه مـی کند کـه ممکن هست در هر مکانی حضور یـابد یـا بـه دست هری برسد. نوشتاری بی اعتنا نسبت بـه اینکه بـه دست چهی مـی رسد. حال آنکه بیـانیـه ی سیـاسی واجد چنین هوشیـاری ای هست و مکان خود را از پیش تعیین کرده است. چنین دوگانگی ای چگونـه قابل حل است؟ بـه نظرم توجه بـه این کـه ادبیـات چگونـه سیـاست را اجرا مـی کند، مستلزم بازنگریِ ما درون تعریف خود «سیـاست» هم هست. سیـاست را نباید بـه «فعالیت سیـاسی»، «نبرد منافع و اراده ها»، و چیزهایی از این قبیل فروکاست. رانسیر درون این مورد مـی نویسد «اختلاف  سیـاسی مباحثه ای مـیان مردمان ناطق کـه منافع و ارزش هایشان درون یک مواجهه قرار گیرد نیست. بل ستیزه ای هست بر سر این کـه چهی سخن مـی گوید و چهی سخن نمـی گوید، چه چیز حتما به عنوان صدای درد شنیده شود و چه چیز بـه عنوان مباحثه ای بر سر عدالت. و این درون عین حال معنای “نبرد طبقاتی” هم هست: نـه ستیزه  مـیان گروه هایی کـه منافع اقتصادی متضادی دارند، بل ستیز بر سر این کـه “منفعت” چیست.»[۳]

متن سیـاسی بـه زبانی سخن مـی گوید کـه توانایی اقناع همگان و اجماع بر سر همـین مسئله ی زبان را داشته باشد. حال آنکه سیـاستِ متن پیش از هر چیز بر این نکته صحه مـی گذارد کـه هیچ زبان کلی ای وجود ندارد. بل گویش های محلی، آواهای جمعی، و زبانی هایی مختص بـه یک جمع وجود دارد. «زبان بر گرد یک کلیسا، یک اسقف، یک سرمایـه تثبیت مـی شود.»[۴] هیچ زبان مادری ای درکار نیست کـه بدان ارجاع دهیم. کافکا نمونـه ی بارز همـین مسئله است. کار کافکا پراکنده  ویروس درون و از طریق خود زبان است. بدین معنا کـه نـه صرفاً بـه تخریب زبان مادری، بل بـه ابداع زبان درون دل زبان دست مـی زند. دلوز با اشاره بـه کافکا مـیگفت کـه در یک ادبیـات کوچک، یعنی یک ادبیـات اقلیت، هیچ تاریخ شخصی ای وجود ندارد کـه در عین حال عمومـی، سیـاسی، و همگانی نباشد. ادبیـات بـه تمامـی «کرد و کار مردم» هست و قرار هست در و از طریق زبان چیزی بـه نام «مردم» را رویت پذیر کند و نـه افراد خاص را. این کـه چطور مـی توان زبانی به منظور یک دسته یـا آوایی به منظور یک جمع ابداع کرد. ازینرو سیـاستِ متن نوعی قلمروزدایی از حوزه ی سیـاست نیز هست. اگر سیـاست عبارت از رویت پذیر شدنِ مردم درون عرصه ی امر مشترک و همگانی است، سیـاستِ کافکا بـه مردمـی زبان مـی بخشد کـه گم شده اند. سیـاست متن با بر هم زدن توزیع مکانیِ مسلط، دست بـه یک «مکان پریشی» مـی زند.

از سوی دیگر، سیـاستِ کافکا نـه از نوع گفتگوی سلایق و علایق مختلف بر سر یک موضوع است، و نـه از نوع باایی نبرد ایدئولوژیک مـیان منافع اقتصادی یـا سیـاسی متضاد درون قالب ادبیـات، سیـاستِ او سیـاستِ بدنـهایی ست کـه تحت نیروهایی قرار دارند. کافکا حتما این نیروها را رویت پذیر سازد. همچون مسّاحی کـه با نشان سنج هایش بـه محاسبه ی واحدهای چگالی مکان ها و جایگاه ها مـی پردازد. مسّاحی کـه نموداری از نیروها تنظیم مـی کند. رویت پذیرِ نیروهای قانون، نیروهای حیوان شدن، نیروهای کج ریخت کننده ی سوسک-شدن کـه نـه درون حال تکاپو و مبارزه، کـه در حالت خوابیده و درازکش بر شخص اِعمال مـی شوند (همچون مورد گرگور سامسا). این بـه هیچ وجه اشاره ای بر چیزهایی از قبیل مسخ و «ازخودبیگانگی انسان معاصر» نیست، هیچ مشقت و شکنجه ی از خودبیگانـه سازی بر بدن گرگور سامسا هموار نشده، بلکه این طبیعی ترین حالات بدن اوست کـه به موجب نیروی ساده ای کـه بر آن اِعمال شده، سازمانی دوباره بافته است. یک کج ریختی کـه توزیع اندامـیِ بدن کـه سازنده ی ارگانیسمِ آن، و توزیع مکانیِ آن کـه سازنده ی هویت هست را برهم زده و به آن سازمانی دوباره مـی بخشد. سیـاستی نـه مبتنی بر مکان یـابی/هویت یـابی، بل مبتنی بر مکان پریشی/هویت زدایی. نوشتارِ ویروسی با سرایت پذیریِ خود ازینرو سیـاسی نیست کـه حامل محتوایی سیـاسی ست، بل سیـاست را بـه مثابه یک مکان پریشی «اجرا مـی کند.»

پانوشت


[۱] – افلاطون، دوره آثار، ترجمـه محمد حسن لطفی، انتشارات خارزمـی، جلد سوم، ص ۱۲۷۰

[۲] – نقل قولهایی کـه از رمان قصر مـی آید از ترجمـه ی علی اصغر حداد، نشر ماهی انتخاب شده است.

[۳] – Jacques Rancière, The thinking of dissensus: politics and aesthetics

[۴] – Gilles Deleuze & Felix Guattari, A thousand Plateaus, p. 8




[مقالات و مصاحبه‌ها | MindMotor | برگه 9 ترویج فرهنگ آمریکایی با برچسب مدرنیته اینترنت اشیاء در خدمت چیست]

نویسنده و منبع: مایندموتور | تاریخ انتشار: Sun, 24 Jun 2018 03:25:00 +0000



چه باید کرد لنین

چه حتما کرد (با لنین)؟ / اسلاوی ژیژک | MindMotor

(به ضمـیمـه مقاله ای از لنین)

ترجمـه : چه باید کرد لنین هامان نویدپور

دریـافت نسخه آکروبات

ولادیمـیر ایلیچ لنین درون ۲۱ژانویـه ۱۹۲۴، چه باید کرد لنین ۸۰ سال پیش درگذشت. چه باید کرد لنین آیـا سکوت خجلت زده ای کـه حول نام او وجود دارد [حکایت از آن دارد که] او دوبار مرده هست – کـه مـیراث او نیز مرده هست ؟ عدم حساسیت او نسبت بـه آزادی‌های فردی، بطور موثری خارج از احساسات لیبرال-متساهلِ ماست . چه باید کرد لنین چهی هست که امروز اشمئزاز بجایی را از اظهارات بی‌ملاحظه‌ی او علیـه نقد منشویکها و سوسیـالیستهای انقلابی از قدرت بلشویکی درون سال ۱۹۲۲، تجربه نکند ؟

« بـه راستی پند و اندرزهایی کـه منشویکها و سوسیـالیستهای انقلابی موعظه مـیکنند طبیعت حقیقی آنـها را بیـان مـیکند : ” انقلاب بسیـار دیر فرا مـیرسد. آنچه را کـه شما اکنون مـیگوئید، ما همـیشـه گفته ایم . بعد اجازه دهید کـه آنرا دوباره بگوئیم .” ولی ما درون پاسخ مـیگوئیم : اجازه دهید کـه شما را بـه خاطر گفتن چنین چیزهایی درون مقابل جوخه آتش قرار دهیم. یـا از گفتن دیدگاههایتان خودداری مـیکنید، یـا اگر بر اظهار دیدگاههای سیـاسی‌تان بصورت عمومـی درون شرایط فعلی [یعنی] هنگامـی کـه وضعیت ما بسیـار دشوارتر از زمانی هست که تحت حمله مستقیم گاردهای سفید بودیم، پافشاری کنید، درون اینصورت شما فقط خودتان شایسته سرزنش هستید اگر ما با شما بمثابه [افرادی] بدتر و مضرتر از عناصر گارد سفیدی رفتار کنیم .»

این نگرش بی‌ملاحظه نسبت بـه درک لیبرالی از آزادی شـهرت بدی را به منظور لنین مـیان لیبرالها رقم زد . موضع آنـها بطور گسترده‌ای بر رد تقابل استاندارد مارکسیست-لنینیستی مـیان آزادی صوری ( formal ) و آزادی واقعی ( actual ) استوار است . ولی حتی لیبرال‌های چپی مثل کلود لفور (claud lefort ) بارها و بارها تاکید کرده اند کـه آزادی درون معنای واقعی‌اش صوری هست و اینکه ” آزادی واقعی” مساوی با فقدان آزادی هست . لنین [ درون اینجا ] حتما به یـاد آورده شود بخاطر پاسخ متقابل مشـهورش : ” آزادی آری ، اما به منظور چهی؟ به منظور انجام چه چیزی ؟ ” . به منظور او درون نقل قول بالا درون مورد منشویکها، آزادی آنـها به منظور نقد دولت بلشویکی یطور موثری بـه آزادی به منظور تخریب دولت کارگران و دهقانان بـه سود ضدانقلاب بدل مـیگردد.

اما امروز بعد از تجربه هولناک سوسیـالیسم واقعاً موجود، آیـا نادرستی آشکار اینگونـه استدلال اثبات نشده است؟اولا [ این طرز فکر ] یک شاکله مشخص تاریخی را بـه یک وضعیت بسته و کاملا وابسته بـه زمـینـه ( contextualize ) فرو مـیکاهد کـه در آن پیـامدهای ابژکتیو عمل یک فرد کاملاً تعیین شده هستند ( استقلال تصورات شما و آنچیزی کـه اکنون انجام مـیدهید بطور ابژکتیو بکار مـیرود ) ثانیـا موقعیت اعلام چنین عباراتی، حق تصمـیم درباره اینکه اقدامات شما بطور ابژکتیو چه معنایی مـیدهد را غصب مـیکند . بنابراین “ابژکتیویسم ” آشکار آنـها شکلی از [مفهوم] متضاد آن است، یک سوبژکتیویسم کامل : من تصمـیم مـیگیرم کـه فعالیتهای شما بـه لحاظ ابژکتیو چه معنایی مـیدهد، از آنجائیکه من مفهوم یک موقعیت را تعریف مـیکنم . ( مثلا اگر من قدرت خودم را تجلی مساوی بلافصل قدرت طبقه کارگر تصور کنم، بعد هری کـه با من مخالفت کند بطور ابژکتیو دشمن طبقه کارگر هست .)

با اینحال آیـا این تمامـی داستان است؟ آزادی بطور واقعی چگونـه درون لیبرال دموکراسی کارکرد دارد؟ درون طول دوران ریـاست جمـهوری کلینتون، راه سوم (ضد) چپ امروزی کـه به تهدیدهای ایدئولوژیک راست تسلیم مـیشود، متعین شد. برنامـه اصلاحات مراقبت درمانی وی بـه هیچ عنوان بمثابه نوعی از عمل درون نظر گرفته نشد کـه قصدش به منظور انجام “کاری غیر ممکن” تعجب برانگیزتر از شکست آن نبود، حداقل درون شرایط امروزیِ ما کـه این [برنامـه] برمبنای رد اندیشـه هژمونیک نیـاز بـه مختصر مخارج و نـهادهای اداری دولت بزرگ استوار بود. شکست آن شاید تنـها حادثه دلالتگر دوران ریـاست جمـهوری کلینتون است، اگرچه منفی کـه شاهد قضایـا را بـه نیرو مادی تصور ایدئولوژیک ” انتخاب آزاد ” ( free choice ) متوجه مـیسازد. بدین معنی کـه اگرچه اکثریت عظیم آنچیزی کـه اصطلاحا “مردم عادی” نامـیده مـیشوند بطور مناسبی با برنامـه اصلاحی آشنا نبودند، لابی امور درمانی ( کـه حتی دوبرابر از لابی امور دفاعی قدرتمندتر هست ) درون تحمـیل این ایده بنیـادی بـه مردم کـه با خدمات درمانی همگانی ، انتخاب آزاد ( و در این مورد شامل دارو ) بـه هر حال تهدید خواهد شد، موفق شد . درون برابر این ارجاع کاملا جعلی بـه “انتخاب آزاد” تمامـی بر شمردن “واقعیـات سخت ” ( hard facts ) مثلا اینکه درون کانادا مراقبت درمانی کمتر گران و بیشتر موثر هست ، بدون اینکه انتخاب آزاد کمتر شود و غیره ، بی نتیجه ماند .

ما درون اینجا ، درون مرکز عصبی واقعی ایدئولوژی لیبرالی قرار داریم : پافشاری بر آزادی انتخاب، امروز درون عصری کـه جامعه شناسانی نظیر اولریش آن را” جامعه خطر ” ( risk society ) نامـیده اند ، بسیـار ضروری هست . ایدئولوژی حاکم مـیکوشد که تا ناامنی شدید حاصل از تخریب دولت رفاه را بعنوان فرصتی به منظور آزادیـهای جدید جا بزند . آیـا شما مجبورید کـه هر سال با استناد بـه قراردادهای کوتاه مدت بجای منصبهای ثابت بلندمدت، شغل عوض کنید ؟ چرا آنرا بمثابه رهایی از قیود یک شغل ثابت نمـی بینید؟ بعنوان شانسی به منظور کشف دوباره خویشتن که تا از استعدادهای پنـهان شخصیت خویش باخبر شوید؟ آیـا بیش از این نمـیتوانید بر بیمـه‌های بهداشت استاندارد و برنامـه های بازنشستگی تکیـه کنید، چراکه حتما پوششـهای اضافی را کـه برای آن مجبور بـه پرداخت هستید را انتخاب کنید؟ چرا آنرا بمثابه فرصت بیشتری به منظور انتخاب ملاحظه نمـیکنید : یـا زندگی بهتر الآن یـا امنیت بلندمدت؟ و اگر این مخمصه درون شما اضطراب بوجود مـی‌آورد، ایدئولوژیست‌های پست مدرن یـا “مدرنیته‌ی دوم ” ( second modernity ) فورا بـه شما تهمت خواهند زد کـه قادر نیستید آزادی کامل را دریـابید و در “گریز از آزادی” افراط مـیکنید و نابالغانـه بـه اشکال ثابت پیشین چسبیده اید. حتی بهتر، هنگامـی کـه این حالت بر ایدئولوژی یک سوژه بعنوان امکانات روانی فردی و توانایی‌های طبیعی حک مـیشود ، شخص بطور اتوماتیک تمامـی این تغییرات را بعنوان نتیجه شخصیت اش تعبیر مـیکند و نـه بعنوان نتیجه احاطه شدن توسط نیروهای بازار .

پدیده‌ای مثل این، امروز این امر را بسیـار ضروری مـیسازد کـه تقابل آزادی “صوری” و “واقعی” را بـه مفهومـی جدی و دقیق دوباره اثبات کنیم. بگذارید بـه موقعیت کشورهای اروپای شرقی حول و حوش سال ۱۹۹۰ برگردیم ، هنگامـی کـه سوسیـالیسم واقعاً موجود درون حال فروپاشی بود . مردم ناگهان بـه درون یک وضعیت “آزادی انتخاب سیـاسی”افتادند – بـه هر حال آیـا درون هیچ نقطه ای این پرسش بنیـادین از آنـها پرسیده شد کـه واقعا چه نوع نظمـی مـیخواهند ؟ اول بـه مردم گفته شد کـه در حال ورود بـه ارض موعود آزادی سیـاسی هستند؛ سپس بلافاصله بعد از آن، آنـها متوجه شدند کـه این آزادی، خصوصی سازی‌های وحشیـانـه، از بین بردن خدمات اجتماعی و غیره را دربردارد . آنـها هنوز آزادی انتخاب دارند، بنابراین اگر بخواهند مـیتوانند [از این وضعیت] خارج شوند، اما نـه ، اروپای شرقی‌ای‌های قهرمانِ ما نخواستند کـه معلمان غربی‌شان را نا امـید کنند، آنـها صبورانـه بر انتخابی کـه خودشان نکرده بودند سماجت ورزیدند و خودشان را متقاعد د کـه باید بعنوان سوژه‌های بالغی رفتار کنند کـه آگاهند از این کـه آزادی بهای خودش را دارد. و اینجا آدم حتما خطر کند که تا تقابل لنینیستی مـیان آزادی صوری و واقعی را دوباره بازآفرینی (احیـا) کند : لحظه‌ی حقیقت ( the moment of truth ) درون پاسخ متقابل صریح و تند لنین بـه منتقدان منشویکش این هست که آزادی انتخاب حقیقی، انتخابی هست که درون آن من صرفاً مـیان دو گزینـه یـا بیشتر درون یک مجموعه هماهنگ دست بـه انتخاب نمـی‌، بلکه تغییر درون خود این مجموعه هماهنگ را انتخاب مـیکنم . نکته بارز درون انتقال از سوسیـالیسم واقعاً موجود بـه کاپیتالیسم این بود کـه مردم هرگز شانس این را نداشتند کـه چگونگی این انتفال را انتخاب کنند – ناگهان آنـها ( اکثراً بدون تصور ) درون شرایط جدیدی انداخته شدند کـه به آنـها مجموعه جدیدی از انتخابهای داده شده ارائه مـیداد ( لیبرالیسم خالص، محافظه‌کاری ناسیونالیست )

این هست آن چیزی کـه سخنان شدیداللحن لنین درباره آزادی صوری پیرامون آن هست .و اینجا آن “بن‌مایـه عقلانی” این سخنان مستقر هست که امروز ارزش نجات را دارد : وقتی کـه او این نکته را برجسته مـیکند کـه “دموکراسی خالص” وجود ندارد، کـه باید همـیشـه بپرسیم چهی آزادی مطرح شده را بکار مـیبرد و نقش آن درون مبارزه طبقاتی چیست؟ و نکته او به منظور برقرارداشتن امکان انتخاب رادیکال حقیقی، بسیـار دقیق هست . این هست آنچیزی کـه تمایز مـیان آزادی صوری و واقعی سرانجام بـه آن مـیرسد : آزادی صوری ، آزادی انتخاب مـیان هماهنگی های روابط قدرتِ موجود است، درصورتی کـه آزادی واقعی حوزه مداخله را به منظور تخریب همان هماهنگی‌ها تعیین مـیکند . بطور خلاصه نکته اصلی مورد نظر لنین این نیست کـه آزادی انتخاب محدود شود، بلکه این هست که فرصت انتخاب بنیـادین وجود داشته باشد – وقتی لنین درباره نقش آزادی درون مبارزه طیقاتی مـیپرسد، آنچه کـه او مـیپرسد دقیق هست : ” آیـا این آزادی بـه انتخاب انقلابی بنیـادین کمک مـیکند با آنرا متوقف مـیکند ؟ ”

یک شوی تلویزیونی عامـه‌پسند درون سالهای اخیر درون فرانسه ، کـه توسط بینندگان دو رتبه بالاتر از [برنامـه] بدنام صابونـهای واقعی big brother ارزشگذاری شده هست ، ” این انتخاب من هست ” ( c’est mon choix ) بود . یک مصاحبه کـه مـهمان آن اغلب اوقات یک آدم معمولی ( یـا استثنائاً شخص مشـهوری ) هست که انتخاب عجیب و غریبی مـیکند کـه تمامـی سبک زندگی او را تعیین مـیکند : یکی از آنـها تصمـیم گرفت کـه هرگز لباس زیر نپوشد، دیگری تصمـیم گرفت کـه همـیشـه بدنبال یک شریک مناسب به منظور پدر و مادرش باشد . افراط مجاز هست و حتی درون خواست مـیشود، اما با ممانعت صریح از انتخابهایی کـه ممکن هست باعث مزاحمت مردم شود ( مثلا شخصی کـه انتخابش این باشد کـه یک راسیست باشد، بـه این دلیل از آن ممانعت مـیشود ) آیـای مـیتواند بهتر از این مخمصه ای را کـه آزادی انتخاب درون جوامع لیبرالی ما بطور واقعی بـه آن مـیرسد را تصور کند؟ ما مـیتوانیم برویم و انتخابهای جزئی خودمان را یم، بطور کامل “خودمان را دوباره کشف کنیم، بـه شرطی کـه این انتخابها بطور جدی تعادل اجتماعی و ایدئولوژیکی را برهم نزنند. با درون نظر گرفتن c’est mon choix، امر رادیکال حقیقی حتما بطور دقیق بر انتخابهای “برآشوبنده” تمرکز کند : دعوت از افرادی مثل راسیستها یعنی افرادی کـه انتخابشان ( و تفاوتشان ) چیز متفاوتی را مـی‌سازد . همچنین این دلیل این امر هست که چرا امروز “دموکراسی” هر چه بیشتر موضوعی غلط است، مفهومـی کـه توسط استفاده غالب از آن بی اعتبار شده هست و شاید بهتر باشد کـه خطر کنیم و آن را بـه دشمن واگذاریم. کجا ، چگونـه و بوسیله‌ی چهی تصمـیمات کلیدی درباره مسائل جامعه جهانی گرفته مـیشود؟ آیـا این تصمـیمات درون عرصه عمومـی و در مشارکت سفارش شده اکثریت اتخاذ مـیشوند؟ اگر پاسخ آری هست ، این درون درجه دوم اهمـیت هست که آیـا دولت یک سیستم تک حزبی هست یـا نـه؟ و اگر پاسخ نـه باشد، این درون درجه دوم اهمـیت هست که آیـا ما یک دموکراسی پارلمانی با آزادی انتخاب فردی داریم یـا نـه .

در مورد فروپاشی سوسیـالیسم دولتی دو دهه پیش، آدمـی نباید فراموش کند کـه تقریبا درون همان زمان، ایدئولوژی دولتهای رفاه سوسیـال دموکراتیک غربی نیز متحمل ضربات قطعی شد و همچنین عملکرد آن بعنوان هدف خیـالی ای کـه مـیتواند پیروی اشتیـاق آمـیز جمعی را برانگیزد، بـه پایـان رسید . اندیشـه ” دوران دولت رفاه گذشته است” امروزه جزئی از آگاهی پذیرفته شده عمومـی است. آن چیزی کـه این دو ایدئولوژی شکست خورده درون آن مشترک بودند این مفهوم هست که انسان بعنوان یک سوژه جمعی این توانائی را دارد کـه به هر طریق انکشاف اجتماعی-تاریخی بدون فاعل و بدون نام را محدود کند و آن را بـه مسیر مطلوب هدایت کند. امروزه این گونـه اندیشـه ها بـه سرعت بعنوان اندیشـه‌هایی “ایدئولوژیک” یـا “تمامـیت خواه” طرد مـی‌شوند : روند اجتماعی دوباره تحت تسلط یک سرنوشت بی نام ورای کنترل اجتماعی تصور مـیشود . عروج سرمایـه‌داری جهانی بعنوان وجهی از این سرنوشت بـه ما عرضه مـیشود کـه در مقابل آن فرد نمـیتواند مبارزه کند . فرد یـا خودش را با آن تطبیق مـیدهد و یـا توسط تاریخ از رده خارج مـیشود و شکست مـیخورد . تنـها کاری کـه فرد مـیتواند انجام دهد این هست که سرمایـه‌داری جهانی را که تا حد امکان انسانی کند، کـه برای “سرمایـه‌داری با چهره‌ای انسانی” مبارزه کند .( این آن چیزی هست که سرانجام [ ماهیت واقعی ] راه سوم و آنچیزی کـه این اندیشـه حول آن مـی‌چرخد را نشان مـیدهد )

انتخاب سیـاسی پایـه‌ای ما درون ایـالات متحده – دموکرات یـا جمـهوری‌خواه -نمـیتواند مخمصه ما را بـه ما یـادآوری نکند، هنگامـی کـه در یک کافه تریـای آمریکائی یک شیرین کننده مصنوعی مـیخواهیم : تمامـی آلترناتیوهای موجود [ کـه همـه آنـها ] مساوی و شیرین و کم هستند، کیفهای کوچک آبی و قرمز اند ، جائی کـه هر ترجیحات خودش را دارد ( انتخاب ن قرمز بـه خاطر اینکه مواد سرطانی دارد یـا برع) و این چسبیدن مبتذلانـه بـه انتخاب شخص، فقط بر بی‌معنائی مطلق آلترناتیوها تاکید مـیکند . آیـا همان مساله درون باره نوشیدنی سودا هم بوجود نمـی آید : کوکاکولا یـا پپسی ؟ این واقعیتی مشـهور هست که دکمـه close the door در اکثر آها کاملا یک دکمـه بی اثر و بی کاربرد هست و فقط تعبیـه شده هست تا بـه اشخاص این احساس را بدهد کـه آنـها بـه هر حال درون تنظیم حرکت آ دخالت دارند – وقتی کـه ما این دکمـه را فشار مـیدهیم درب آ دقیقا درون همان لحظه ای بسته مـیشود کـه ما دکمـه کف [ اتاق آ ] را فشار داده ایم، بدون افزایش سرعت کار با فشار دکمـه close the door . این مورد افراطی از مشارکت جعلی، استعاره درستی هست از مشارکت اشخاص درون پروسه سیـاسی پست مدرنِ ما .

دلیلِ اینکه امروز ما گرایش داریم از لنین دوری کنیم این هست : نـه بخاطر اینکه او “دشمن آزادی” بود ، بلکه بـه این دلیل کـه او محدودیت نـهائی آزادی‌هایمان را بـه یـادمان مـی‌آورد ؛ نـه بـه خاطر اینکه او بـه ما پیشنـهاد مـیکند کـه انتخاب نکنیم، بلکه بخاطر اینکه او بـه یـادمان مـی‌آورد کـه “جامعه‌ی انتخاب‌هایمان” هرگونـه انتخابِ حقیقی را مسدود مـی‌سازد.

* ضمـیمـه :

قدرت شورائی و موقعیت زنان

ولادیمـیر ایلیچ لنین

( اولین بار چاپ شده درون پراودا شماره ۲۴۹ ، ۶ نوامبر ۱۹۱۹ ؛برگرفته از جلد ۳۰ مجموعه آثار لنین )

دومـین سالگرد حکومت شوروی فرصت مناسبی هست که کارهای عمومـی انجام شده درون این دوره را مرور کرده ، اهمـیت و اه انقلابی را کـه انجام داده ایم مورد بررسی قرار دهیم .

بورژوازی و حامـیانش بـه ما تهمت پایمال دموکراسی را مـیزنند ، ولی ما تاکید مـیکنیم کـه انقلاب شوروی تحرک بی سابقه ای درون جهت بسط و توسعه همـه جانبه و عمـیق دموکراسیو علاوه بر این دموکراسی به منظور توده های زحمتکشی کـه تحت ستم سرمایـه داری بوده اند ایجاد کرده هست . نتیجتا دموکراسی اکثریت وسیع مردم یـا بعبارت دیگر دموکراسی سوسیـالیستی ( به منظور زحمتکشان ) کـه با دموکراسی بورژوایی ( به منظور استثمار کنندگان ، سرمایـه داران و ثروتمندان ) متفاوت بود ، مستقر گردید .

حق با کیست ؟بررسی عمـیق این پرسش و درک صحیح آن بدین معنی هست که حتما تجربیـات دو ساله اخیر را مطالعه کرد و آمادگی بهتری به منظور ادامـه این تجربیـاتب کرد .

بررسی موقعیت زنان ، توضیح روشنی از تفاوت مـیان دموکراسی بورژوایی و سوسیـالیستی و پاسخ روشنی بـه پرسش مطرح شده بـه ما مـیدهد . با وجود این واقعیت کـه بیش از ۱۲۵ سال از انقلاب کبیر ( بورژوا-دموکراتیک) فرانسه مـیگذرد ، هنوز درون هیچ جمـهوری بورژوائی ( یعنی جائی کـه مالکیت خصوصی زمـین ، کارخانـه ، کار و سهام و غیره وجود دارد ) حتی درون دموکراتیک ترین آنـها ، درون هیچ نقطه از جهان حتی درون پیشرفته ترین کشورها ، زنان برابری کامل بدست نیـاورده اند.

دموکراسی بورژوایی درون حرف قول تساوی و آزادی مـیدهد ، اما درون واقعیت هیچیک از جمـهوریـهای بورژوایی حتی پیشرفته ترین آنـها نیز ، بـه نیمـی از نژاد انسانی کـه زن هستند ، نـه برابری قانونی کامل با مردان و نـه آزادی از ستم و قیمومـیت مردان را داده هست .

دموکراسی بورژوائی ، دموکراسی عبارات پرشکوه ، کلمات موقرانـه ، وعده و وعیدهای فراوان و شعارهای عوامفریبانـه آزادی و برابری هست . اما این دموکراسی درون واقعیت استتاری هست بر عدم آزادی و فرودستی زنان ، عدم آزادی و تحقیر زحمتکشان و استثمار شوندگان .

دموکراسی شورائی یـا سوسیـالیستی این حرفهای پرشکوه و دروغ را جارو مـیکند و جنگ بی باکانـه ای را علیـه ریـاکاری دموکراتها ، مالکین ، سرمایـه داران ، دهقانان مرفه کـه از فروش نان اضافه خود بـه کارگران گرسنـه با سود گزاف ثروتمند مـیشوند ، اعلان مـینماید.

مرگ بر این کلاهبرداری ننگین ! مـیان ستمدیدگان و ستمگران ، مـیان استثمار شوندگان و استثمار کنندگان هرگز هیچ برابری ای موجود نیست و نخواهد بود . مادامـی کـه زنان از قید مزایـایی کـه قانون به منظور مردان تامـین مـیکند آزاد نشده اند ، مادامـیکه کارگران از زیر سلطه سرمایـه رها نشده اند . مادامـیکه دهقانان زحمتکش از یوغ سرمایـه داران ، مالکین و تجار آزاد نشده اند ، آزادی واقعی وجود نداشته و نمـیتواند وجود داشته باشد .

بگذار ریـاکاران و دروغگویـان کم عقل و کور بورژوازی و حامـیان آنـها بکوشند که تا مردم را با سخنان کلی خود درون باره آزادی و برابری سردر گم کنند . درون مقابل ما بـه کارگران و دهقانان مـیگوئیم : نقابهای این دروغگویـان را از چهره هایشان پاره کنید و چشمان این نابینایـان را باز نمائید . از آنـها بپرسید :

” برابری کدام جنس با کدام جنس ؟”

” برابری کدام ملت با کدام ملت ؟ “

” برابری کدام طبقه با کدام طبقه ؟ ”

” آزادی از چه سلطه ای ؟ آزادی از سلطه کدام طبقه ؟ آزادی به منظور کدام طبقه ؟ ”

آنان کـه از سیـاست ، دموکراسی ، آزادی و برابری و سوسیـالیسم صحبت مـیکنند ولی درعین حال این سوالات را پیش نمـیکشند و آنـها را درون این پیش زمـینـه قرار نمـیدهند ، آنـها را مخفی نگه مـیدارند و ظاهر سازی مـیکنند ، بدترین دشمنانزحمتکشان ،گرگهائی هستند کـه به لباس مـیش درون آمده اند ، تندترین مخالفان کارگران و زحمتکشان و خدمتگزاران مالکین ، تزار و سرمایـه داران هستند .

قدرت شورایی درون یکی از عقب مانده ترین کشورهای اروپایی درون طول دو سال حیـات خود به منظور رهایی زنان و برابر ساختن موقعیت آنان با ” جنس برتر ” بیشتر از صد و سی سال تلاش جمـهوریـهای “پیشرفته ، آگاه و دموکراتیک ” کار ان




[چه حتما کرد (با لنین)؟ / اسلاوی ژیژک | MindMotor چه باید کرد لنین]

نویسنده و منبع: مایندموتور | تاریخ انتشار: Thu, 08 Nov 2018 06:48:00 +0000



تمامی مطالب این سایت به صورت اتوماتیک توسط موتورهای جستجو و یا جستجو مستقیم بازدیدکنندگان جمع آوری شده است
هیچ مطلبی توسط این سایت مورد تایید نیست.
در صورت وجود مطلب غیرمجاز، جهت حذف به ایمیل زیر پیام ارسال نمایید
i.video.ir@gmail.com